سناریو:
مدتها بود که دیگه هیچچیز خوشحالم نمیکرد. فشارهای کاری، مشکلات مالی و هزار جور گرفتاری دیگه زندگیمو از حالت عادی خارج کرده بود. شغلی که بهسختی بهدست آورده بودم، حتی جواب خرجای روزمرهمو نمیداد.
یکی از دوستام که تو کمپهای مسافرتی کار میکرد، برام تعریف کرده بود چطور بعضیها از اون طریق پناهندگی میگیرن. میدونستم راه آسونی نیست، ولی اونقدر از همهچی خسته شده بودم که حاضر بودم هر کاری بکنم تا یه تغییر واقعی تو زندگیم ایجاد بشه.
ازش خواستم اگه راهی هست، منم با خودش ببره. چند روزی درگیر آمادهکردن پول و خداحافظی با اطرافیانم بودم تا اینکه خبر داد همهچی جور شده. تعجب کردم که چقدر سریع!
با چند نفر دیگه، سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم بهسمت مرزی که از قبل تعیین شده بود. مسیرمون از یه جنگل پرپیچوخم میگذشت و آخرش رسیدیم به یه کارخانه گوشت متروکه. گفتن تا فردا صبح اینجا بمونیم تا با ماشین ترانزیت از مرز رد بشیم.
اما از همون لحظه ورود، صداهای عجیبی از داخل ساختمان شنیده میشد... حس ترس کمکم بینمون پخش شد تا اینکه ناگهان نگهبان ظاهر شد
و اون چیزی که دیدیم، نقطۀ شروع کابوسمون بود...

شبکه های اجتماعی ما