سناریو:
سلام رفقا، منم آرمان.
آخرین پیامی که از فرهاد دریافت کردم این بود:
«آرمان، یادت هست بهت گفته بودم یه خونه دانشجویی حوالی بلوار انقلاب گوهردشت اجاره کردم؟
همهچی خوب بود تا اینکه متوجه همسایه پایینی شدم... یه پیرمرد مرموز که با مادر خیلی پیرتر از خودش زندگی میکنه. رفتارشون خیلی عجیب و ساکتن، به جز شبهایی که ماه کامل میشه... اون موقع صداهای ترسناکی از خونشون میاد!
ماه پیش کنجکاو شدم و رفتم ببینم اون صداها از کجا میاد. در خونۀ پیرمرد باز بود... وارد شدم، ولی اونجا بیشتر شبیه یه خانۀ ارواح بود!
یه لحظه تورج منو دید، اما اون دیگه آدم نبود... شبیه یه هیولا شده بود. دنبال من تا طبقه بالا دوید، بهزور خودمو رسوندم تو خونه و درو قفل کردم.
ولی حالا، دارم از ترس میمیرم. ماه دیگه داره کامل میشه... نمیدونم اینبار چه اتفاقی میافته.»
از اون روز دیگه هیچ خبری از فرهاد نیست. حتی پلیس هم رفت اونجا، همهچی رو گشت، اما انگار نه انگار کسی اونجا بوده!
با این حال، من حس میکنم فرهاد هنوز اونجاست. امشب میخوام برم دنبالش... اما تنها نمیتونم.
شما هم باید باهام بیاید...

شبکه های اجتماعی ما