سناریو:
در جریان جستوجوهای معمولتان در بازارچههای عتیقهفروشان مشهد، با فروشنده سالخوردهای به نام «کیان» همکلام میشوید. میان انبوه خاطرات و اجناس کهنه، او پرده از رازی هولناک برمیدارد:
چند سال پیش، کیان همراه دوستی ماجراجو برای یافتن گنجی افسانهای راهی روستایی دورافتاده و متروک شد. آنها در دل روستا به خانهای مخروبه رسیدند؛ ساختمانی که از همان نگاه اول حس ناامنی در دیوارهای نمور و درهای لقش موج میزد. کیان برای آوردن ابزار حفاری لحظاتی دوستش را تنها گذاشت، اما وقتی برگشت منظرهای کابوسوار انتظارش را میکشید: دوستش با چهرهای درهمشکسته و نگاهی نیمهدیوانه، بیل دستی را بالا برده بود و بیهیچ توضیحی قصد جان او را داشت. کیان با وحشت گریخت و از آن زمان دیگر خبری از همراهش نگرفته است.
او با لحنی جدی هشدار میدهد: «پا در آن خانه نگذارید؛ و اگر روزی مجبور شدید واردش شوید، هرگز از هم جدا نشوید!»

شبکه های اجتماعی ما