سناریو:
سالهاست همینجا نشستم. درست روبهروی این یتیمخونهی متروک. مردم وقتی از کنارم رد میشن، با ترس نگام میکنن. حق دارن… چون من یه قاتلم. یه خیانتکار. یه پدر شکسته.
اینها رو مینویسم… نه برای بخشیده شدن، نه برای همدردی. فقط برای اینکه شاید یه روز، یه نفر بخونه و بفهمه چه جهنمی رو پشت سر گذاشتم.
یه زمانی، زندگیم مثل قصهها بود. یه خونهی گرم، همسر مهربون، نگین… دختر کوچولوی نازم. همهچیز خوب بود… تا اینکه من، با یه حماقت همهچی رو نابود کردم. خیانت کردم. وقتی همسرم فهمید، خودش رو جلوی چشمهام کشت… اون لحظه رو هیچوقت فراموش نمیکنم.
بعدش دیوونه شدم… یا شاید حقم همون دیوونگی بود. منو بردن تیمارستان. روزی هزار بار تصویر مرگ زنهم جلوی چشمم میاومد. و نگین… دخترم… تنها موند. ازم گرفتنش. فرشتهی کوچیکم رفت یتیمخونه.
سالها بعد، وقتی فرار کردم، فقط یه چیز تو ذهنم بود: پیداش کنم. همهی یتیمخونهها رو گشتم… تا رسیدم به اینجا. یه یتیمخونهی دورافتاده، فراموششده… و شوم.
همه میگن اینجا نفرینشدهست. میگن بچهها ناپدید شدن. میگن ارواحی توی ساختمون سرگردونن. شاید همهی اینا درست باشه. شاید اینجا، تاوان گناههای منه. شاید نفرین من، دامن دخترمو گرفته.
اما من نمیتونم برم. هر روز، هر شب، همینجا میشینم. خیره به اون در زنگزده. منتظر. شاید یه روز، نگین از اون در بیاد بیرون… زنده… یا حتی یه نشونه. یه معجزه.
امیدی که میدونم شاید هیچوقت بهش نرسم… اما نمیتونم رهاش کنم. چون هنوز بهش مدیونم. چون اون، دخترمه.

شبکه های اجتماعی ما