سناریو:
چند سالی از فارغالتحصیلیم در رشتهی انرژی هستهای و مواد رادیواکتیو گذشته بود. زندگی آرومی داشتم—دور از آزمایشگاهها، دور از خاطرات گذشته. اما همهچیز با یه ایمیل ساده به هم ریخت.
فرستنده: پروفسور نیکلاس اشتاین
موضوع: فوری – به پایگاه برگردید!
«تحقیقات دچار بحران شده. زمان زیادی نداریم. فقط شماها میتونید کمک کنید. هرچه زودتر خودتون رو برسونید.»
ایمیل فقط برای من نبود. چندتا از همکلاسیهای قدیمی هم همون پیام رو گرفتن. همهی ما یه گذشتهی مشترک داشتیم—کارآموزی در یه پایگاه تحقیقاتی فوقمحرمانه. جایی وسط یه جنگل متروکه که فقط روی نقشههای طبقهبندیشده وجود داشت. همونجا که دولت بعد از فاجعهی چرنوبیل، بازماندههای آلوده به تشعشع رو منتقل کرده بود... برای درمان؟ یا آزمایش؟
هیچوقت مشخص نشد. چون هیچکدوم از اون بیمارا هرگز از پایگاه بیرون نیومدن.
شایعهها میگفتن بدنهاشون جهشیافته شده بود. اینکه دیگه انسان نبودن. اینکه پروفسور و تیمش به اسم علم، از مرز اخلاق گذشته بودن. و حالا، بعد از سالها سکوت، همون پایگاه ما رو صدا میزد.
میگفتن شبها صدای نالههایی شنیده میشد. چراغها خودبهخود روشن و خاموش میشدن. رد دستهایی روی شیشهها دیده میشد… دستهایی که سالها پیش مرده بودن.
به صفحهی مانیتور خیره شدم. ضربان قلبم بالا رفته بود.
رفتن یعنی روبهرو شدن با گذشتهای که فراموشش کرده بودم.
نرفتن؟ شاید به قیمت جون کسایی تموم میشد که زمانی نجاتشون برام مهم بود.
نفس عمیقی کشیدم، ایمیل رو بستم.
لعنت بهش. باید برم.

شبکه های اجتماعی ما